سلام
اینم شعر(البته از نوع قدیمیش )
درون شیشه ی الکل صدا زدم بابا
نماز آخرتم را کسی نخواهد خواند؟
بهای دلهره ام را بهانه ای کافی است
غروب می شود و لحظه جا نخواهد ماند
به رغم حادثه هایم هنوز می ترسم
افول آینه ها را کسی نخواهد دید
برای من چه شبی لحظه ی پریدن بود؟
حریق ثانیه هرگز صدا نزد : خورشید !
به سمت گم شده ها دست کی تکان می خورد ؟
مسیر را به ابد تازیانه خواهد زد
بخار می چکد از کاسه ی نگاه کسی
که او دوباره سری را به شانه خواهد زد
عبور محض رسیدن ، طلوع وقت رکود
اشاره های موازی زبان نمی فهمد
چه خوب می شود امروز را دوباره شنید
نترس می گذری ، چون زمان نمی فهمد
محال و ممکن و شاید ... چه اضطراب بدی
چگونه دلهره را می شود بهانه گرفت
افول آینه را با اشاره حالی کرد
عبور گم شدگان را به روی شانه گرفت؟
تا بعد!
|
+| نوشته شده توسط پریا تفنگ ساز در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 و ساعت 7:48 |