سلام ... این کار تقریبا جدیده
:"
تازه از پشت کوچه بر می گشت
استکانم دوباره لب پر شد
ها و ها ... آه آه پنجره ام
زیر بغض نگاه شب تر شد
"
چای من هم غلیظ و یکرنگ است"
سینی از فرط ترس می رقصید
درق درقی و داغ می سوزم
زیر آتش فروزی خورشید
این سه پایه عجیب میزان نیست
راس ساعت درست می لنگد
می گریزی و پیچ کوچه هنوز
با حضور سه راهه می جنگد
عین عنوان روزنامه ی صبح
در شکافی که پای زلزله ها
تلخ و تکراری و پر از اوهام
بوی دم کردگی فاصله ها
*
من عجب عزم راسخی دارد
باز در انتظار ما ماندست
تا ببیند شبیه او شده است
پشت آیینه ی شما ماندست
*
دارم از شکل کوچه می ترسم
منحنی های مانده در مرکز
نقشه ای کو که گم کنم خود را
در مسیری که نیست بر کاغذ
و به آتشفشان اشاره نکن
شاید اینبار هم زبانه کشد
دارد از انفجار می جوشد
چای پر رنگ قوریم ! شاید
همین !
|
+| نوشته شده توسط پریا تفنگ ساز در سه شنبه دهم بهمن 1385 و ساعت 16:19 |