و زخم خورده ی ما اصلا سیر بود
(...)و داستان ما در پست قبل ختم به خیر نه !شد.... دوستان هم که از قبل لطف زیادی به ما داشتند لطفشان فزونی یافت
و از آنجا که بسیار مشتاق ماندگاری این امر مبارک بودند دست به خلق افسانه زدند!
اینگونه بود که شخصیتی به شخصیت های دنیای اساطیری اضافه شد...
داستان ها و حکایات آموزنده به اضافه ی مقادیری ضرب المثل پا به عرصه ی وجودی گذاشتند که قبلا موجود نبود.
و چقدر شیرین است نقش اول ملودرامی باشی که خودت آن را بازی نکرده ای و بعضی ها زحمت آن را برایت نقاشی کرده اند .
به سفارش نفسم این چارپاره تقریبا قدیمی را برای این پست می گذارم...
تا چه پیش آید!
این روزها عجیب صدایم گرفته است
باید برای خستگیم چای دم کنم
باید از این اتاق کمی گرم تر شوم
فکری به حال خستگی مفرطم کنم
این دست ها به گودی یک استکان تلخ
پای نگاه ساکت من لانه کرده اند
شاید صدای غلغل این لحظه های پیر
شب را به خواب برده و دیوانه کرده اند
در انتهای راه رویی که نمی رسد
دیگر به هیچ منظره ی پاک و روشنی
باید که میز و صندلیم را ببندم و
باور کنم نشسته ای و دم نمی زنی
باور کنم هنوز پر از میل بودنم
تا پله های خاکی شب دوره ام کنند
بالاتر از همیشه - دو تا ماه قهوه ای
شاید برای خستگیم چای دم کنند
*
دارم خیال می کنم از شب گذشته ام
بر گرده های سنگی ماهی شکسته بال
دارم کنار عکس خودم دود می شوم
اما ...کجا وکی؟چه خیالی است این خیال؟
باید اتاق کوچک خود را عوض کنم
و این داستان همچنان ادامه دارد...
|
+| نوشته شده توسط پریا تفنگ ساز در جمعه هفتم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:15 |