تبليغاتX
> چکامه >
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
خداحافظ دربار

سلام

اینم  شعر(البته از نوع قدیمیش ) 

 

 

درون شیشه ی الکل صدا زدم بابا

نماز آخرتم را کسی نخواهد خواند؟

بهای دلهره ام را بهانه ای کافی است

غروب می شود و لحظه جا نخواهد ماند

 

به رغم حادثه هایم هنوز می ترسم

افول آینه ها را کسی نخواهد دید

برای من چه شبی لحظه ی پریدن بود؟

حریق ثانیه هرگز صدا نزد : خورشید !

 

به سمت گم شده ها دست کی تکان می خورد ؟

مسیر را به ابد تازیانه خواهد زد

بخار می چکد از کاسه ی نگاه کسی

که او دوباره سری را به شانه خواهد زد

 

عبور محض رسیدن ، طلوع وقت رکود

اشاره های موازی زبان نمی فهمد

چه خوب می شود امروز را دوباره شنید

نترس می گذری ، چون زمان نمی فهمد

 

محال و ممکن و شاید ... چه اضطراب بدی

چگونه دلهره را می شود بهانه گرفت

افول آینه را با اشاره حالی کرد

عبور گم شدگان را به روی شانه گرفت؟

 

 

تا بعد!

|+| نوشته شده توسط پریا تفنگ ساز در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 و ساعت 7:48 | 
بسه دیگه قایم موشک

انگار سلام ...

 

 

گاهی دلم برای خودم می خورد به هم

تازه همیشه منتظرم بوده متهم

 

که پشت تازیانه به زنجیر متصل

با چشم های منجمد و دست های ول

 

هی تو سری نزن کمرم درد می کند

یک ثانیه نشده عقب گرد می کند

 

تا رد تازه ی من و تو کشف ... بی خیال!

"دس روی دس نذار ، یه کاری بکن عیال"

 

بیخود مرا شبیه خودت خواب دیده ای

پاشو، سکانس دو ، حرکت! خواب دیده ای؟

 

مثل کسی که تازه دلش تنگ می شود

خُرُپفی بهانه ی آهنگ می شود

 

از پلکان به سمت شما راه، نقطه چین

نابود می شود تَ تَ تق آرزوی مین

 

باور نکن خودم که خودم را نخورده ام

صد بار پیش ، بیت صدم را شمرده ام

 

فریاد روی پلک شما خیس می خورد

دورید از گذشته ی شب ، بچه های بد

 

از آسمان گلوله به فرق زمین نشست

روی هراس، دلهره ی بدترین نشست

 

کابوس نیست ، این همه تکرار مردم است

غول آدمی شکفته که بی شاخ و بی دم است

 

گفتم چه می شود ! به خدا حدس می زدم

با این تگرگ خسته و این بغض دم به دم

 

حالا بیا ، بیا و زمان را نشانه کن

توی وقوع بمب اتم ، نرم خانه کن

 

 

همین!

|+| نوشته شده توسط پریا تفنگ ساز در جمعه بیستم مرداد 1385 و ساعت 17:47 | 
بوی مشک ختن از باد صبا می آید ...
راستش وقتی آدم حرفی برای گفتن نداشته باشه دو ماه سکوت چیز عجیبی نخواهد بود!

حالا هم که دوباره اومدم صرفن به خاطر احساس دینی بود که به این محیط مجازی دارم...

این دو بیت هم محض خالی نبودن عریضه :

 

شب دست پاچه می شود وماه سر به نیست

گودال آب چشم مرا در می آورد

تا بغض خاک کفش تو را زیر و رو کند

جای کلاه دست قضا سر می آورد

 

 

فعلن !

|+| نوشته شده توسط پریا تفنگ ساز در یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 و ساعت 11:22 | 
مرا به نام کوچک بخوان...
سلام ...

بعد از این غیبت تقریبآ طولانی !

آمدم با یک کار سپید.

 

میان عمو زادگان هم

 نمی آیی

که اصلآ کله ات را

با چه ماشینی

فرق نمی کند

فقط راه برود کافی است

ما راکه اجدادمان هم

نفی کردند

 

بدرود...

|+| نوشته شده توسط پریا تفنگ ساز در دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385 و ساعت 11:50 | 
دیگر هیچ چیز اهمیت نخواهد داشت و نداشت!
این هم پست جدید: (کاری قدیمی در حد فسیل)

 

شاخ هایم را هرس کن

و شاخه هایم را

بگذار در بیاورم

سر از پوسته ی هر دانه ای

و اهمیت برایت نداشته باشد

خاک را به خیش می کشم یا به خویش

¤

بی حرف پیش

با حرفهای پس

می خواهم لالایی بخوانم

خوابت نمی گیرد

فرکانس احوال مرا

¤

پیش می روم که پس نیفتی

تااین کتاب خواب تعبیر شود

در خماریش

کابوس می گیری

ماهی های آشفته ی خیالاتم را

که در لجنزار

زار زار

مرده است 

اشک هایشان...

ا

از اینکه ایجاز رعایت نشده بود شرمنده

چون لازم داشت...

|+| نوشته شده توسط پریا تفنگ ساز در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:30 | 
بنال بلبل اگر با منت سر یاریست...
سلام ...

این بار با یه کار سپید در خدمتتون هستم :

 

شما دست هایتان مسری بود

و انگشت هاتان مثل خلال دندان

در جعبه های کوچک صدتایی به حراج رفت

وقتی علامت سکوت را

ـ با مارک انگشت شهادت ـ

بر حدفاصل لب و بینی تان خال کوبی کردید

چشم هاتان مسری شد

و من در ابتدای خیابان موروثی مان

آخرین رهگذران را         وا گرفتم

شما حضورتان مسری بود

و مثل موجودات تک یاخته

تف کردید به تکامل من

و سلول هایم را...

اصلآ لعنت به درد... به مرض... به سیصد و شصت درجه ی این محیط

شما که آینه ها را رها نخواهید کرد...

|+| نوشته شده توسط پریا تفنگ ساز در شنبه نوزدهم فروردین 1385 و ساعت 16:27 | 
مژده ای دل که دگر باد صبا باز آمد

سلام سال جدید را با یک غزل (که خودم دوستش دارم ) آغاز می کنم

دروغ گفتم و قلبم که غرق واهمه شد

شبیه حس عجیبی دچار همهمه شد

نشد دوباره بخوانم چکامه هایم را

که خانه خانه ی تکرار و بغض و زمزمه شد

شبی که جرم من اقرار بندگی تو بود

شهاب چشم تو رقصید و من محاکمه شد

و  ربنای  قنوتم  که  داغ  هرم  تو  بود

شبیه بهت مذاب دعای علقمه شد

به نام جذبه ی چشمان حیرت انگیزت

که از طلسم نگاهت دلم مجسمه شد

قسم به برق نگاهت که خواستم با من...

نصیب من نشد اما ستاره ی همه شد

نشد دوباره بخوانم چکامه هایم را

دروغ گفتم و قلبم دچار همهمه شد

 

آرزومند آرزوهای خوب شما...

خدایا رهایی از این طلسم...چه وقت؟

|+| نوشته شده توسط پریا تفنگ ساز در جمعه یازدهم فروردین 1385 و ساعت 19:9 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar