در اصفهان سلام می کنم ... سلام کن عزیز!
در اصفهان ۲۱ بار خودکشی کردم و اصفهان حالت تهوعم را برد گذاشت زیر پل مارنان
عجیب اینکه چشمم هنوز به کسی نیفتاده و درست دو سال است روی بال های فرشته ام می خوابم .
در اصفهان برای آدم های بیرون از اتوبوس دست تکان می دهم و بینی یخ زده ام را ـ به علامت اینکه هنوز هیچ چیز از زندگی نکبت بار هیچکس نمی دانم ـ به شیشه ی پر از لک بین خودم و خیابان می چسبانم.
در اصفهان دوست دارم قایم بشوم و دوست دارم بعضی از آدم ها هم قایم بشوند من در اصفهان لعنتی خودم باید بمیرم و آدم هایی که قایم شده اند را به مهمانی پای پل دعوت می کنم.
در اصفهان فرشته ای مرا برداشت برد گذاشت پشت بال های خودش
شاید برای همیشه ...
در اصفهان سلام می کنم ... سلام کن عزیز!
تقدیم به شانزدهم بهمن امسال:
بیست و یک کیک روی یک شمع است
من در آیینه ی دو تا چاقو
می چکد خامه روی میز اتاق
پیرمردی که می زند زانو
باورش می کنم ولی سخت است
سال هایی که در لجن خفه شد
تخت خوابی که وسعت قلبش
سهم آغوش بـــــــاز ملحفه شد
دوست دارم تمام شب بدوم
دوست دارم ببُرم از ته دل
کیک ها هم هنوز در رقصند
دختران وانیلی خوشگل
مادرم فکر روز مهمانی است
باز باید کمی خودم بشوم
دوست دارم یواشکی اینبار
شکل روز تولدم بشوم
بیست و یک کیک روی یک شمع است
بیست و یک اخم روی پیشانی
هیچ شب با خودت نخواهی گفت :
" تو همانی ...
که توی آینه است ! "
حالم از سردردهایم دیگر به هم نمی خورد و قصد دارم در اصفهان به اصفهانی بودنم دل خوش کنم و یادم برود بعضی ها هنوز که هنوز است قایم نشده اند و من حالت تهوعم را می برم زیر پل مارنان...
در اصفهان به خودش سلام می کنم!
|
+| نوشته شده توسط پریا تفنگ ساز در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 9:41 |