تبليغاتX
> چکامه >
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
انگار بعد از هزار سال است ...

پنجره را باز می گذارم هوای نیمه شب دوشنبه می خزد توی اتاق

روی تقویم و فرهنگ لغت روی خودکار و گوشی همراه

به ادامه حرف های ما می رسد

روی تلفنی که از ترس خوابش برده

روی قطره اشک پایین پلکم که از خمیازه های تنبل امشب ولو شده روی گونه ام.

امروز از سردرد و بیکاری رفتم توی ظرف های نشسته توی خیالات خوبی که بوی آمدن می دهند...

امروز مرا به فکر فرو برد و به هیچ نتیجه ای نرساند.

زورم که به هیچ چیز نمی رسد!

زورم که به خودم نمی رسد!

حتی حال نوشتن هم ندارم می روم که بخوابم

فردا روز بانک و هزار کار نکرده است.

 

مطمئن نیستم که برگردی

مطمئن نیستم خودم باشم

این که دستان تو کمی سردند

اینکه چشمات ... محو غم باشم

 

دست بردارم از همه دنیا

دور تا نقطه ای که از هیچ است

نه شباهت نداشتی با من

نه نگو باز می روی از دست

 

توی این خالی همیشگی از

هر چه آغوش توست می گفتم

نه نگو اشتباه می کردم

مطمئنم درست می گفتم

 

هیجانی که شره می کند از

چیزهایی که سخت مسخره اند

خوب شد لااقل که فهمیدیم

جاده های بلوغ یکسره اند

 

مطمئن نیستم که برگردیم

زندگی میل سرکشی دارد

روزی از اتفاق می میریم

روزی از اتفاق بر... شاید!

 

و چیزهای دیگری که اتفاق می افتد و ما را در خواب  ریشخند خواهد کرد ...
|+| نوشته شده توسط پریا تفنگ ساز در دوشنبه هفدهم تیر 1387 و ساعت 14:0 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar